الهی،گاهی،نگاهی
مثل یه مبصر زبده و زبل یه خط وسط دفتر ذهنم می کشم و شروع می کنم به نوشتن خوبیها و بدی های روزهای ۹۰... کمی که دقیق میشم می بینم با اینکه ۹۰از لحاظ طولی سال کوتاهی بود ولی از لحاظ عرضی سال خاص و پرثمر و فراموش نشدنی بود و امیدوارم ۹۱نیز به تبع سال ۹۰ خوش یمن و مبارک و شیرین باشه... پ.ن۱:به قول یه دوست.."بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید".. پ.ن۲:تقویماتون بهاری...عیدتون مبارک.....یاحق امیدوارم نبودنم باعث از یاد رفتن خاطره هام نشده باشه... پ.ن:اینروزا زیادی دعاااااام کنید سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم، میشوم قد یك كف دست خاك كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك خانه، یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاك یك گلدان باشد؛خاك همین گلدان پشت پنجره. یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاك باقی بماند، فقط خاك. خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را كه هیچ آدمی چنین بگوید... "انا الله علم غیب السموات و الارض انه علیم بذات الصدور" فاطر/38 پ.ن:این روزها فقط گفتنی ها را میتوان گفت.....ناگفتنی ها بماند "فقط "برای "خودش".... کلا آدم ها دو دسته اند: دسته ی اول آنهایی هستند که در 26 مرداد به دنیا آمده اند. دسته ی دوم آنهایی هستند که دوست داشتند در 26 مرداد به دنیا بیایند به کوچه کوچه بنالم ز عابری که نیامد غزل غزل بنویسم ز شاعری که نیامد شکسته بغض غرورم در انتظار عجیبی دعا کنید بیاید مسافری که نیامد... پ.ن:نیمه ی شعبان نزدیکه و باز یاد جمکران غوغا میکنه تو دلم...![]()
![]()
![]()
همسفر سازگــــار
هم سر مـــهربان
دوست بامعرفت
همکار باوجدان ...
بال پروازت می شوند .
همنشین کوته فکــــــر
همسفــر ناسازگــــار
هم سـر خودخــــواه
دوست بی معرفت
همکار بی وجدان ...
بال پروازت را قیچی می کنند .
خدایا همنشین هایم را از اهلت قرار بده .
بالهایم را بگیرند ، می میرم ،
باز ، مرغ خانگی نیست ،
که بدون بال زنده بماند .
اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. یك مشت خاك كه اجازه دارد انتخاب كند، عوض بشود، تغییر كند.
وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند. من آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاك قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد.
اما اگر این خاك، این خاك برگزیده، خاكی كه اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همین طور خاك باقی بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی كُنت تُراباً. بگوید: ای كاش خاك بودم...
این وحشتناكترین جملهای است كه یك آدم میتواند بگوید. یعنی این كه حتی نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! یعنی این كه...
![]()
![]()
![]()

از زندگی می خواهم :
یک غروب پنجشنبه پاییزی ست
با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و
هوای ملس و مرموز مهر
با یک فنجان چای تازه دم و
یک برش بزرگ از کیک خانگی مادرم
با موسیقی دلبخواهی و
خیالی که از همه ی دنیاا
اما بین این لحظات بعضیاشون "لحظه ی آخر ی" یا به قولی روز آخری هستن....یعنی هیچ وقت تکرار نمی شن .....اگه تموم شدن دیگه برگشتی واسشون وجود نداره....چیزی که هست اینه تمام این لحظات آخری دلگیر و ناراحت کننده هستن...
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
| Design By : ParsSkin.com |








