تبليغاتX
الهی،گاهی،نگاهی

الهی،گاهی،نگاهی

به رسم عادت روزهای آخرسال تصمیم به نوشتن پپست انتهایی سال ۹۰می گیرم و می نویسم....

مثل یه مبصر زبده و زبل یه خط وسط دفتر ذهنم می کشم و شروع می کنم به نوشتن خوبیها و بدی های روزهای ۹۰...

کمی که دقیق میشم می بینم با اینکه ۹۰از لحاظ طولی سال کوتاهی بود ولی از لحاظ عرضی سال خاص و پرثمر و فراموش نشدنی بود و امیدوارم ۹۱نیز به تبع سال ۹۰ خوش یمن و مبارک و شیرین باشه...

پ.ن۱:به قول یه دوست.."بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید"..

پ.ن۲:تقویماتون بهاری...عیدتون مبارک.....یاحق

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:45 توسط ف.ک|

حضرت علی می فرماید آدم بهترین چیزی که بهتره از اون به جا بمونه خاطره ی خوبه...

امیدوارم نبودنم باعث از یاد رفتن خاطره هام نشده باشه...

پ.ن:اینروزا زیادی دعاااااام کنید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 18:27 توسط ف.ک|

       

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 18:26 توسط ف.ک|

همنشین بزرگ منش
همسفر سازگــــار
هم سر مـــهربان
دوست بامعرفت
همکار باوجدان ...
بال پروازت می شوند .



همنشین کوته فکــــــر
همسفــر ناسازگــــار
هم سـر خودخــــواه
دوست بی معرفت
همکار بی وجدان ...
بال پروازت را قیچی می کنند .



خدایا همنشین هایم را از اهلت قرار بده .
بالهایم را بگیرند ، می میرم ،
باز ، مرغ خانگی نیست ،
که بدون بال زنده بماند .


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 11:14 توسط ف.ک|

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.
وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.
اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...

خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید...

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:46 توسط ف.ک

 

 "انا الله علم غیب السموات و الارض انه علیم بذات الصدور" فاطر/38

     پ.ن:این روزها فقط گفتنی ها را میتوان گفت.....ناگفتنی ها بماند "فقط "برای "خودش"....

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 4:40 توسط ف.ک

 

کلا آدم ها دو دسته اند:

دسته ی اول آنهایی هستند که در 26 مرداد به دنیا آمده اند.

دسته ی دوم آنهایی هستند که دوست داشتند در 26 مرداد به دنیا بیایند

                                                      

پ.ن:پس با این احوال "تولدم....تولدت....تولدش" مبارک.........
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 22:52 توسط ف.ک|

 به کوچه کوچه بنالم ز عابری که نیامد

غزل غزل بنویسم ز شاعری که نیامد

شکسته بغض غرورم در انتظار عجیبی

دعا کنید بیاید مسافری که نیامد...

 

http://mikhak.net/wp-content/uploads/ssssvrn6s.jpg

 

پ.ن:نیمه ی شعبان نزدیکه و باز یاد جمکران غوغا میکنه تو دلم...

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 17:13 توسط ف.ک|

تمام آنچه که
از زندگی می خواهم :

یک غروب پنجشنبه پاییزی ست

با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و
هوای ملس و مرموز مهر

با یک فنجان چای تازه دم و
یک برش بزرگ از کیک خانگی مادرم

با موسیقی دلبخواهی و
خیالی که از همه ی دنیاا
سخت آسوده است ...

 
پ.ن۱:توی زندگی بعضی روزها و لحظه ها هستن که آدم دوست داره تا ابد امتداد داشته باشن و تا میتونه از اون لحظه لذت ببره اما گاهی هم یه لحظاتی هست که ثانیه به ثانیه اش حرصت رو در
میاره اما بین این لحظات بعضیاشون "لحظه ی آخر ی" یا به قولی روز آخری هستن....یعنی هیچ وقت تکرار نمی شن .....اگه تموم شدن دیگه برگشتی واسشون وجود نداره....چیزی که هست اینه تمام این لحظات آخری دلگیر و ناراحت کننده هستن...
پ.ن۲:آمروز اخرین روزی بود که بصورت رسمی توی دانشگاه پیام نوربودم .... بعد از بلند شدن از جلسه امتحان با خیالی راحت و در عین حال با یه غم عجیبی دانشگاه رو ترک کردم....."
پ.ن۳:آخ از دست این پیام نور بودنش یه غمه نبودنش هم یه غم دیگه..... 
 
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:7 توسط ف.ک|

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 0:46 توسط ف.ک|


مطالب پيشين
» ~**لحظه ها را در یابیم3..**~
» خاطره
» یعنی میشه این دعا مستجاب نشه ؟!
» بال پرواز
» ممکن بود چه باشیم، حال که هستیم چه هستیم...
» انه علیم...
» تولدم مبارک...
» دعا کنید بیاید...
» آخرین ...
» لیلی، رفتن است ...
Design By : ParsSkin.com